در صفر مطلق - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

در صفر مطلق

خانم بوک امروز کاملا بی حوصله است.دلش می خواست می توانست ازهمین صبحی بگویدکه برایش برنامه ریزی کرده بود اما کلمه هایش انگار گم شده اند یا نای بیرون آمدن ندارند. می خواهد در رخوت این لحظه بمیرد. می گوید: می خواهم نفسم را محکم نگه دارم تا آخرین پیچ جاده ای که به دیلمان می رسد. تا یک نفس عمیق، تا یک لحظه ی ناب ِگم شده لابه لای روزها .
می گوید:دلم می خواهدهمین لحظه در همین لحظه بمیرم!

 

روزبعدنوشت: گاهی حس هایی می آیند وقاطی روزهایت می شوند.همین طوری شاید بیخودی یقه ات را می گیرندو محکم تو را می چسبانند به دیوار! مجال هم نمی دهند سوال و جوابت می کنند ...
دیروز یکی ازهمین روزها بود!

خانم بوک: و امروز،روزدیگریست... من خوبم ، ساکتم.

 

 

+ خانم بوک ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
    پيامها ()