آن پاییز ِروبرو - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

آن پاییز ِروبرو

همیشه همه چیز از آخرین بار آغاز می شود.
صدای دارکوبی در دوردست می پیچدو بعد پرنده ی خاکستری با صدای سوت مانندش می خواند. چیزی به ذهنم می رسد. همان جا می ایستم!
چهره ی مادرم وقتی برای آخرین بار از پیش ما می رفت مثل پرده ای تار و گنگ مقابل چشمانم کشیده می شود.فکر می کنم آخرین باری که خوشحال بوده ام چه وقت بوده است.جستجو می کنم آنقدر مهم نیست که بشود اسمش را خوشحالی بی حد گذاشت. انگارحفره هایی عمیق توی ذهنم حفرشده است. می خواهم کودکیم را نجات بدهم. وقتی با روبان های سپیدو دو موی بافته زیردرخت انگور، مقابل مادر ایستاده بود و لبخند می زند. بازی آفتاب و برگ ها در سبزی چشمانش می درخشید. او را می خواهم با خودم ببرم.
روی لبه ی شیروانی خانه ی همسایه زاغچه ای کِرکِرکنان دنبال تکه نانی جست و خیز می کند. چناران خوشبخت، آسوده توی آفتاب انگار به آسمان لَم داده باشند در انتظار نسیم صبحگاه مانده اند.
بوی مهر مرا می برد به اولین روز مدرسه، به کوچه ی صارمی به خانه ی پدری. خانه ای که دیگر آنجا نیست. اما هنوز تصویر روشن و واضحی ازآن در من زنده است. هنوز حصیر های آویخته پشت پنجره هاست.همه هستند. بوی ناهارتوی راهروی باریک خانه پیچیده ظهر وقت مدرسه است.



+ خانم بوک ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
    پيامها ()