پشت دری های پاییزی - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پشت دری های پاییزی

آسمان صاف و روشن است. ساعت هفت وسی دقیقه ی اولین صبح پاییز است.
دوست داشتم یک طوری واردبشوم.سلام کنم و کناری بنشینم.دلم می خواست، یعنی روزها بود که این طورمی خواستم تا بیایم و حرف بزنم. اما انگارچیزی پیچیده بود توی ذهنم وگره خورده بود مابین فکرهای دیروز و امروز. چیزی مدام خودم را به یادم می آورد«همان خود ِمحجوب ِساده ام را» که روزی دلش را در آفتابی تابیده بر روی گل های قالی پهن کردو آسوده دراز کشیدو چشمانش رابست. همان که دنبال جمله ای مناسب بود تا شکسته شدن شاخه ی داوودی های سپید را در تُنگ بلور پُرآب، یک طوری ظریف بنویسد! امروز یک دفعه توی جمله های یک کتاب خودم را دیدم ولی نشناختم! آن که می خندید و نگاهش به دوردست خیره مانده بود چمدانش را بست و ازآن شهر رفت. دست کشید و رفت. دور شدو دیگر کسی او را ندید. تا همین امروز، که من دیدم اش توی آخرین جمله ی کتاب داشت زنگ در را فشار می داد!

خانم بوک پشت دری پنجره هایش را دوخته است. وقتی دارد آنها را آویزان می کندمی گوید:این ها پشت دری های پاییزی اند.همان پارچه های نازک و سپیدی که گل های قرمز و نارنجی ریزی دارند.

 

روز  ِبعدنوشت: با شوق و مهر خیلی زیاد همه تون رو دوست دارم. این روزها سرعت اینترنت در حد راه رفتن یک مورچه است! به خونه هاتون سر می زنم. بیشترخواستم بگویم، خوشحالم از بودنتان و به یادتون هستم.

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
    پيامها ()