ساعت نُه وپانزده دقیقه... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ساعت نُه وپانزده دقیقه...

 

«خانم بوک می گفت، داشتن دوستان خوب هم نعمتی ست. به تو حس اطمینان و دلگرمی می دهد. می گفت: اینجا، دوستان کمیابی دارم که دوستم دارند و من دستشان دارم بسیار. »

در زندگی بیشتر وقت ها تنهایی را دوست داشته ام. دلیلش را واضح نمی دانم شاید چون ازحرف زدن زیادی بیزارم. سال هاست این طور عادتم شده است.گاهی مورد انتقاد اطرافیان ِاندکم قرار می گیرم! که چرا و چرا و... و هربار به دلیلی ،بهانه ای قضیه را تمام کرده ام.شاید چون در تنهایی رازهایی هست که کشف و دانستن شان درهمان موقعیت صورت می گیرد.گاهی وقت ها اصلا حوصله ی حرف زدن با کسی را ندارم! دلم نمی خواهد وقتی پیاده راه می روم کسی کنارم راه بیاید. می خواهم درسکوت فقط به موسیقی گوش بدهم. وگاهی یک دفعه بایستم وگوش کنم به صدای سیرسیرک های این اطراف که روی درختان خیابان سمفونی اجرا می کنند برای خودشان ! و دوباره راه بروم و...

نشستن در وَن را ترجیح می دهم به تاکسی های زردبدون کولر که ناچاری به شکل مچاله شده در آنها بنشینی! زیر سایه ی بی منت درختی می ایستم تا بالاخره یک وَن ازدور پیدایش بشود.باخودم می گویم: کاش بهترین صندلیش خالی باشد! «ردیف آخر سمت راست کنار پنجره ی باز» که تا مقصد جابجانشوم پا روی پابیندازم! و سایه به سایه ی شاخه های چناران خوشبخت باشم «درساعت نُه و پانزده دقیقه ی صبح.» و بخواهم که آرام باشم و زندگی را دوست بدارم. و یادم نرود که عمر کوتاه تر ازاین است.


عصرنوشت: برای ویرایش جمله ها وقت ندارم! باید همین حالا بروم باشگاه. و چرا با وجود این همه اصرار به ارسال یادداشتم دارم را خودم هم نمی دانم! :)

صبح ِبعدنوشت: ویرایش شد!

 

+ خانم بوک ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
    پيامها ()