درساعت هشت - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

درساعت هشت

 

اینطوری که خودت را به خواب می زنی من چطور باید باهات حرف بزنم کی ،چه وقت؟!

بعد بلند می شوم و از اتاقش بیرون می آیم. کمی پشت پنجره ی تراس می ایستم و باران را تماشا می کنم. انگار ذهنم خالیست روی هیچ چیز متمرکز نمی شود گاهی اینطوریم خالی ِخالی!

یک دفعه هزارهزار غصه ی دور و نزدیک می ریزند توی دلم همین جا نزدیکترین نقطه به قلبم ضربانش تندتر می شود حالا که این را گفتم دقت می کنم نزدیک گلوگاهم گرمایش را احساس می کنم.

سرم را بالا می برم باد توی موهایم بی صبرانه می پیچد و من انتظار هیچ چیزی را ندارم. چشمهایم را می بندم ومی گذارم باران صورتم را تر کند.

عصرنوشت: من دیگر درآن نقطه در ساعت هشت صبح نیستم من دریک غروب دلپذیر آخربهارم! 

 

توضیحی: عکس بالا تزئینی ست.

+ خانم بوک ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
    پيامها ()