به لحظاتی... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

به لحظاتی...

 

به رگ های آبی روی دست های لاغرم نگاه می کنم...

یکی ازکشوهای دراور راکه سررسید های قدیمی و یادداشت های پراکنده و روزنوشت هام را در آن می گذارم خالی کرده ام روی تخت جستجو می کنم نمی دانم دنبال چه هستم! یافتن چیزهایی خوشحالم می کند و بعضی یادآور روزهایی می شوندکه اندوهشان را خوب به خاطر دارم و بعضی دیگر حتی شادی اش انگار نگرانم می کند دلتنگ می شوم برای همه ی مهربانی های رفته ...

دفترچه کوچک یادداشتم را ورق می زنم و منصرف می شوم از حرفی که دیروز نوشتم. از حرفی که امروز نوشتم. بالای صفحه ی یکی از سررسیدها در یک بعدازظهر جمعه تیرماه هشتادونه نوشته ام:
«کسی در من برای من می گرید.حتی موسیقی هم نمی تواندکمک کندتا کمتر احساسش کنم.»

ورق می زنم به سپیدی برگ آخردفترم می رسم می نویسم:
« و من دلم همان نی لبک چوبی را می خواهد که یکبار دیگر هم همین جا هوس نواختنش را داشتم که نشد و نشد!

داریم ناهار می خوریم ناهار خورشت مرغ ترش داریم. حالمان خوبست. من دوکتاب هدیه گرفته ام همین امروز، بی هیچ بهانه ای از زخم قلب... و مجموعه داستان شبانه ها و مطمئن می شوم که بی واسطه به لحظاتی شادی هم هست.

 

 آشپزی نوشت : در لذت آشپزی دستورکلی غذاهای شمالی خوشمزه هست نوش جونتون :)


+ خانم بوک ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
    پيامها ()