اولین روز - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

اولین روز

 

دوشنبه، اولین روز  ِ آخرین ماه زمستان، ساعت، حول وحوش صبح وهوایی بارانی...

قبل از کارافتادن ماشین لباسشویی وقبل از اتومات کردن فریزر که همین جاست کنار در ِاتاق خوابمان! داشتم به صدای باران گوش می دادم همینطوری توی رختخواب که نشسته بودم گوشه پرده کنار رفته بودو شیروانی خانه های روبرو را می دیدم که خیس از باران است. صدای به هم خوردن قطره های درشت باران روی سقف کاذب نورگیر طبقه ی بالا صدای دلنشینی بود. در روزهای بارانی امنیت خانه چندبرابر می شود اینطوری که نورکمی از پنجره ی بزرگ سالن منعکس می شودروی شیشه ی میزناهارخوری ِمقابل پنجره.
خیابان درختی و چنارهای خوشبخت هم انگار بهتر دیده می شوند. از دیروز بوی بهار را حس می کنم. وقتی آفتاب پهن شده بود روی کف سالن هرچند کم رنگ، اما سرو صدای گنجشک ها از خانه ی همسایه مرا به این فکر انداخت که چقدر فاصله افتاده میان من و آن عکس های کودکی که روی آینه ی اتاق چسبانده ام. چندسال فاصله افتاده و چه مدت باقی مانده که بشود باز زندگی را با تمام بارسنگین اش هنوز هم دوست داشت. هنوز امید داشت و هنوز دلتنگ زمستان و برف شد و منتظر تا پاییز باصدای خش خش برگ ها از راه برسد و هزار و یک حس شاعرانه که به سراغت بیاید.
تا کی فرصت هست تا بتوانی عاشق باقی بمانی. عاشق زندگی و تمام کسانی که دوستشان داری.

 


بعدنوشت:  توی فکرم بود ولی روزش را دقیقا به یاد نداشتم تا همین شب قبل که دیدم زهرای عزیز یادداشتی برای سالروز رفتن حسن خدابیامرز نوشته همینطوریادداشت دیگری در وبلاگ مراآفرید انکه دوستم داشت       روحش شاد خدا رحمتش کند.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
    پيامها ()