این جا هنوز برف می بارد - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

این جا هنوز برف می بارد

 

امروز صبح که بیدار شدم پرده را کمی کنار زدم تا ببینم آیا هوا بارانی ست یا... همه جا سپید بود و برف می بارید. نمی دانم این چه شوقی ست که سن و سال نمی شناسدتو را درلحظه تبدیل به کودکی می کندبه همان اندازه شادمان که وقتی برای اولین بار برف را لمس می کند. همه چیزانگار در یک صبح برفی به سرعت برق اتفاق می افتد و رنگ دیگری دارد فکرهای موذی دست تو را رها می کنند!
پرده های سالن را کنار می زنم روی شیروانی خانه ها سپیدپوش شده است و خیابان درختی یکسره برفی ست. بر می گردم زیرکتری را روشن می کنم دست و صورتم را می شویم آماده می شوم برای یک پیاده روی طولانی. آقای همسر گوشه ی چشمی و خوابآلود می پرسد، می خواهی توی برف ... حرفش را نیمه تمام می گذارم و با شادی می گویم البته، تو نمی آیی؟ نه ی کشداری می گوید و دوباره می خوابد.

راه می روم دربرف / درفکری نیستم /درخودم نیستم/
دقیقا روی برف قدم می گذارم. گاهی از روی شاخه های نازک برف مثل گوله ای که کسی آن را از بالا پرتاب کرده باشد رها می شودمی خورد روی چترقرمزم و صدای محکمی می دهد.ترانه ای درگوشم می خواند لحظه ای می ایستم.به صدای سکوت ِبرف گوش می دهم.گوله ای دوباره محکم می خوردروی چترم می خندم.

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
    پيامها ()