لطفا کمی صبر کنید... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

لطفا کمی صبر کنید...

 

ماشین لباسشویی با صدایی نرم دور محور خود می چرخد و می چرخد اوج می گیرد و کمی بعد آرام می شود. اشیا آیا گله ای هم دارند!؟ ظاهرا" که نه، بعضی ثابت یک جا سال ها می مانند آن هایی هم که می چرخند از دور خود خارج نمی شوندکاریکنواخت همیشگی شان است تا روزی که عمرشان به پایان برسد.
در همین فکرها هستم وبه موسیقی آرامی که از مانیتور پخش می شود گوش می دهم. پشت پنجره همه جا سپید و مه گرفته است تنها شاخه های نازک درختان دردورها از لابه لای مه پیداست. چشم می بندم،بازمی کنم "لطفاکمی صبر کنید..." ظاهرا عجله ای ندارم و صبرم هم زیاد است همین طور که به موسیقی گوش می دهم به آرامی چشم باز می کنم بازهمان پیام "لطفا کمی صبر کنید..." صفحه ارسال یادداشت لود نمی شودهمه چیز توی ذهنم مثل فیلمی که با حرکت تندنمایش بدهند می گذرد. از اصل موضوعی که می خواستم درباره اش بنویسم پرتاب می شوم جایی دیگر. به خودم می گویم آنقدرها هم که مهم نبود چه فرقی داردمگر امروز خانم بوک چه کار مهمی می خواست انجام بدهد روزها همان اند که بوده اند فقط گاهی توی ذهنش پرنده ای از سمت خیال پر می زند. همین.
بالاخره صفحه سپیدباز می شود اما دیگر انگشتانم مردداند.

 از پشت مه آفتاب سَرکج می کندتوی حیاط ما، آنقدر دل انگیز و ملایم روی برگ های سبز ِشمعدانی ها می چرخد که من دلم آب می شود!
می نویسم: زندگی جدای از یکنواختی ها هنوز روی پای خودش ایستاده پا برجاست.

 

بعدنوشت : هیجدهم دی ماه تولد " آ " بود. در یک صبح برفی و زیبا پشت پنجره برف می بارید.

 

 

+ خانم بوک ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
    پيامها ()