و امروز روز دیگریست - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

و امروز روز دیگریست

 

پستچی زنگ زد. اما من نمی دانم چرا دوست دارم بنویسم " پستچی در زد " نمی دانستم از کدام سمت آمده است. درپاکت بازشده بود و دوباره چسب خورده بود! پستچی می گفت این برای بازبینی مجدد است! پشت ِدر نگاهی به آدرس روی پاکت انداختم خط " آ" بود. با تعجب و خوشحالی پاکت را باز کردم." یک کارت تبریک و یک شال گرم برای تولدپدرش."

لامپ اتاق مان مدام می سوزد! این بار پنجم در هفته ی گذشته است که لامپ اتاق می سوزد! و ما انگار ناچاریم مبلغی هم برای خرید لامپ کنار بگذاریم که در خاموشی نمانیم. الان زیر نورکم رنگ آباژور کنارتخت نشسته ام چای سبز با لیمو می خورم و کمی هم سرم درد می کند. صبح امروز تا همین الان که ساعت پنج و بیست دقیقه عصر می باشد هنوز دارد باران می بارد. بعضی اوقات در همین روزهای بارانی و ساکت، خانه حس آرامی به خود می گیرد وقتی وارد سالن می شوم وقتی نور ملایم روز برای رفتن مردد است و خودش را روی میزناهار خوری می کشد! آرامش بیش از هر وقت دیگری پیداست. درآن لحظه حس بی نظیری درونم راه می رود مثل جریانی خاموش ومطمئن همراهم می شود تا پرده های توی سالن با صدای یکنواخت گیره ها روی ریل کشیده شوند و لامپ توی سالن روشن شود برای شبی گرم همراه عطرنرگس های توی گلدانِ شیشه ای روی میز و یک جفت میل شماره چار و کامواهای رنگی.

 

+ خانم بوک ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
    پيامها ()