گاهی آرامش فرا می رسد - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

گاهی آرامش فرا می رسد

 

عود روشن می کنم. عطر ملایم چوب جنگلی در فضا پخش می شود. چند روز است که باران می بارد و هوا سرد شده است.می دانم پشت ابر ومه ای که روی کوه هاست برف سپیدی نشسته است. کنار پنجره ایستاده ام وبرگ های رنگارنگ خیابان درختی را تماشا می کنم که از باران خیس است و بادی که با شاخه های درختان سرجنگ دارد. از خیابان ماشینی عبور نمی کند.همه جا ساکت است. وبه جز پیچش دودی که از عودروشن روی اُپن آشپزخانه بلند است هیچ حرکتی درخانه نیست.
امروزناهار قورمه سبزی درست کرده ام. زیره راروی برنج گذاشته ام تا دم بکشد. نور ملایم چراغ ِهود بخش کمی ازسالن ِنیمه تاریک را روشن کرده است. هنوز پشت پنجره ایستاده ام. زیپ کاپشن ورزش ام را بالا می کشم. بخارلیوان چای را حس می کنم وقتی آن را نزدیک صورتم می بروم.احساس خوشایند وگرمی دارم. هیچ فکری در سرم نیست! تنها باران است و باران است و باران...

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
    پيامها ()