روبرو هرچه که هست - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

روبرو هرچه که هست

 

روی تخت دراز کشیده ام. سرم را تکیه داده ام به دیوار و با چشم های نیمه باز از بالای عینکم ازدهام به هم فشرده ی توده ای از ابرهای سپید را که یک جا جمع شده اند تماشا می کنم. و حاضر هم نیستم چشم هایم را کاملا باز کنم تا آن روبرو هرچه که هست را بهتر ببینم. با خودم می گویم، همینطوری هم خوبه.


حسی شبیه به سبکی و بی وزنی پر یک پرنده را دارم. نه از روی آسودگی از این رو که نمی دانم
آیا حالم خوبست یا نه! کتاب ها وارونه روی تخت پراکنده اند. هوا گرمای شرجی خود را تحمیل می کند و من در معرض بادپنکه تا کنار ساحل کشانده می شوم و خنکی و شوری بوی دریا مرا در هوای زندگی می چرخاند.


برمی گردم همین جا، کنار خودم توی اتاق روبروی پنجره، همین جا که اغلب اوقات خودم را فراموش می کنم. می شوم یکی ازآن همه که در من است. شاید هم آن یکی که بیشتر با من بوده است. آن که زندگی را تکان یک ریز برگ های درختان صنوبر می داند و خدایی که همین روبروست.




+ خانم بوک ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
    پيامها ()