چرخیدن و چرخیدن... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

چرخیدن و چرخیدن...

 

لطفا"
کمی با احتیاط در ِجعبه را باز کن
نکند گوسفند خیالت بپرد!

 

ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی عصر ِروزجمعه ای بارانی و نمناک و سرد است. خانه ساکت شده است. آقای "همسر"برای دوچرخه سواری هر روزه اش، سرسختانه حتی در باران، لباس می پوشد و خدافظی می کند و در را می بندد. " آ " همراه دوستانش رفته اند حوالی کوه های... بزرگ مرد ِکوچک را هم همراهشان برده اند. آن وقت ها از خلوت خانه لذت می بردم. تنها فرصت واقعی که متعلق به من بود.
برای پرواز ِخیال چه میدان وسیعی بهتر از امن بودن خانه ای ساکت. نفس تازه کردن می دانی چیست؟ انگار تمامی فکرهای پراکنده و حس های مطمئن به تو هجوم می آوردند و از تو می خواهند که برایشان تکلیفی معلوم کنی. و من تنها از پشت شیشه ها درآفتابی که روی برگ های بنجامین می درخشید لبخندم را به انتظار می بخشیدم.

 



+ خانم بوک ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
    پيامها ()