از خانم بوک چه خبر! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

از خانم بوک چه خبر!


در راه پله ها عطر دارچین پیچیده بود.

وقتی وارد فضای مجازی این خانه می شوم سقف و دیوارهای آبی آن انگار مرا سِحر می کنند. و باید اعتراف کنم دیگر آرامم بی هیچ گلایه ای. روبروی پنجره می نشینم جز صدای آواز ِ پرنده های بی خبر،هیچ صدایی نیست. تنهاگاهی باد است که در پنجره ها سوت می کشد. بعد از رعد و برق دیشب و باران تندی که بارید. زنگ در  ِخانه مان به صدا درآمد. از پاگرد پله ها با خوشحالی خانم بوک را دیدم که خیلی ملایم از پله ها بالا می آمد و من دوباره او را توی ذهنم با چشم های بسته طراحی کردم با پیراهن و شالی سپید و لبخندی همراه عطر زعفران و گلاب.

 


+ خانم بوک ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
    پيامها ()