به اندازه ی همه ی این روزها... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

به اندازه ی همه ی این روزها...

 

خانم بوک،کمی جابجا شده است. بعد از دوسال و یک ماه و چند روز رفته یکی دوکوچه بالاتر، دیگر از اینجاسخت می شود حدس زد پشت بام خانه اش کدام است.دیگر هر روز نمی توان او را دیدکه به گلدان های توی بالکن خانه اش آب می داد. دلم برایش تنگ شده است. داستان ها چه سریع اتفاق می افتندانگار همین دیروز بودکه لابه لای نوشته هایم پیدایش شد! و چقدر از این دیروزها در زندگی بسیارنددر روزها و شب هایی که من سهمی از آن ها داشته ام. وقتی توی یادداشت های روزانه ات زندگی می کنی از پی هر یادداشت حسی تازه به سراغت می آید که نمی توان آن را در بیداری حدس زد. باید این همه روز گذشته باشد تا تو بدانی زندگی همیشه هم بازی هایش سر راست نیست. گاهی باید توی کوچه پس کوچه هایش گم شد.گاهی هم به بن بست رسیدتا هوای درختی ِ کوچه ای آشنا،تو را پیدا کند.آن وقت تو همان جا مکث کنی شاید لحظه ای برگردی به دوسال و اندی پیش به پانزدهم فروردین هشتاد و هشت ساعت هشت و بیست و دو دقیقه قبل از ظهر، وقتی در ِخانه را باز کردی و چمدانت را زمین گذاشتی واز پنجره، آسمان وانیلی تو را به وجد آورد.

 

بعد نوشت:شراره عزیز کاش جایی باز می گذاشتی در آن ورق آبی تا برایت بنویسم.

ای میلم را چطور برایت بفرستم؟!

+ خانم بوک ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيامها ()