بزرگ مرد ِکوچک - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بزرگ مرد ِکوچک

 

لابه لای پیش نویس ها دیدم اش! مثل یک ضرورت می ماندمثل حرفی که باید برای خودت هی تکرارش کنی تا علتش را بفهمی. نوشتن این حرف ها مثل یک یادآوری می ماند برای گنگی خودت.نمی دانم چرا، اما حس می کنم اگر ثبت نشده بماندروزی فراموش می شود یا حتی ممکن است پاک بشود! حتی نمی دانم آیا اینجا این یادداشت را نوشته ام یا حتی بخش هایی ازآن را. حوصله ندارم بروم بگردم ببینم آیا ثبت شده است یا نه! فقط همین طور که هست می خواهم اینجا بماند برای روزی شاید...
شاید هم تکرار حرف هایی در مورد بزرگ مرد کوچک باشد،اما حس می کنم دلم می خواهد درست در همین لحظه و این ساعت اینجا بماند.

باور کردنی نیست که این همه دورشده باشد. و چه غریب و ناآشناست وقتی حس کنی دیگر زبانی برای حرف زدن با او را نمی دانی. بزرگ مرد کوچک گم شده است!
باد ِتکراری برای چندهزارمین بار پرده ی توری اتاق را با هرنسیم خنکی که می وزیدکنار می زند! و خانم بوک،گاهی ازپس پرده پیدا می شود که خیره شده است به انبوه درختان آن دورها. دنیای خانم بوک چه محدوده ی کوچکی شده است!
به سختی می شود فهمید که آیا آرام است یا در افکارجور واجور خود غرق شده است. چیزی را به یاد می آورد یا برای رسیدن به فراموشی تلاش می کند. در نگاهش اندوهی گره خورده است. این روزها حال لحظه هایت چگونه می گذرد؟ برگشت و لبخندی زد مثل همیشه،انگار می خواست من به سختی باور کنم که حالش خوبست! تمام حواسم پی جمله ای می گشت تا در ادامه ی حرفش بگویم که به سرعت دور شد و رفت. و مرادرکرختی حرفی ناتمام رها کرد. 
بعد نوشت: می گفت گاهی حس می کند روزهایش ورم کرده اند! ودر فضایی فشرده دست و پا بسته رها شده است.

                                                                                  "هفتم مردادماه هشتاد ونه"

+ خانم بوک ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
    پيامها ()