... - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

...

 

ساعت شش و پنجاه دقیقه غروب شنبه است. 
و من دلم می خواهد بگویم در سیاهی مطلق بیرون، از اینجا که من نشسته ام خانه ای کمی دورتر،پنجره اش در بالکنی باز می شود که چراغش روشن مانده است. مثل نوری معلق در تاریکی می ماند که در دل سیاهی سرگردان است. و من نمی دانم چرا خواستم این ها را بگویم.

امروز صبح، این طور شروع شد من کمی خواب ماندم. این همه که خواب های درهم می دیدم! برای همین به جای ساعت هشت، نُه از خانه بیرون آمدم. وقتی پیاده به طرف باشگاه می رفتم تمام پیاده روها و خیابان ها پر شده بود از برگ های دل انگیز پاییزی که هنوز کسی فرصت نکرده بود یا دلش نخواسته بود که آن ها را جارو کند. زیر پاهایم صدای خش خش دلنشینی داشت. در مسیری که می رفتم خانه ای را هم دیدم که روی تراس بزرگ آن چند درخت کاج کاشته بودند! و دودکش بزرگی با آجرهای قرمز داشت.

و دیروز جمعه صبح، یکی از عجیب ترین روزهایی بود که تا به حال درآن قدم زدم. هوا به طرز شگفت انگیزی سرد و دلچسب بود. و برگ های درختان با حرکت آرامی یکی یکی روی زمین می افتادند. و این اتفاق همزمان بر روی تمام درختان سراسر خیابان رخ می داد! و  گاهی خیلی دورعابری از خیابان عبور می کرد. انگار آن بخش رویاگونه ای از دنیا که فکرمی کردی دیگر فراموش شده حالا در همین صبح جمعه پیش چشمانت بود!

 

+ خانم بوک ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()