لابه لای روزها - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

لابه لای روزها

 

به برچسب هایی که روی یخچال چسبانده ایم نگاه می کنم به چیزهایی که رویشان نوشته ایم تا فراموش نشوند.نگاهم روی یکی از آنها ثابت مانده.ما چیزی را از یاد برده ام که مهم بوده است.

بلند می شوم پنجره را کاملا بازمی کنم هجوم ناگهانی هوای خنک پاییزی قاطی بوی گردو! توی اتاق می پیچد.می خورد به صورتم چشمهام را می بندم تصور می کنم یازده سال پیش است داریم از ارتفاع پایین می آییم دست هم را گرفته ایم هوای تازه صبحگاه بوی درختان گردو چیزی را میان ما قسمت می کند از نوع عشق. دوباره همین جا هستم که خانم بوک همیشه می نشیند روبروی پنجره، هوای سرد با سرعت توی اتاق می چرخدو از دربیرون می رود بر می خوردبه تو، که روی یکی از صندلی ها اُپن آشپزخانه نشسته ای سردت می شود بلند می گویی: "میشه لطفا اون پنجره رو ببندی هوا سرده"اما من بی حرکت انگشتانم روی دگمه های کیبور بالاو پایین می شود.خودت می آیی و بی صدا پنجره را می بندی وقتی داری از اتاق بیرون می روی نگاهت می کنم توی فکری،درگیر محاسبه ای! خسته ای آنقدرکه کم آورده ای دیگر. نگاهت می کنم،پیر شده ای انگار...

 

+ خانم بوک ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
    پيامها ()