حواسی که پخش و پَلاست! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

حواسی که پخش و پَلاست!

 

من الان حواسم کمی اینجاست، روبروی مانیتور درفضای نیمه تاریک اتاق، کمی هم به صدای باران سیل آسایی که هنوز ادامه دارد و من که سردم شده است. حواسم به دو گلدان یاس رونده روی تراس هم هست وقتی امروز رویشان را با نایلون پوشاندم تا بیشتر از این آب نخورند!
حواسم به " آ  " ست که باید الان در راه همدان به ... باشد به دست های کوچک و نازکش به اینکه می گفت در جاده برف می بارد! 
به پرده های بسته به صدای نفس های آرام خواب تو...به بوی عودی که در سالن می سوزد و عطرکاج دارد. کمی هم به خودم که بگذار چیزی از آن نگویم!
و حواسم به خود ِزندگی هم هست که گاهی بی خیال،گاهی هم با عجله از کنارم می گذرد و من احساسش نمی کنم.
امروز ساعت شش صبح، در حالت خواب و بیدارنمی دانم چرا یاد خانه قبلی مان افتادم! وقتی درمحوطه ی سبز و خرم درآن صبح هایش که ساعتی راه می رفتم از پشت سیم های خاردارباغچه های پشتی،
آسمان چه وسیع پیدا بود. یاد آن درخت بلند صنوبر توی کوچه افتادم که هر بار در انتهای بالاترین شاخه روی آخرین برگش خدا را می دیدم! و چه صبح آرامی می شد وقتی رودررو می شدم با خودم و خدایی که پیدا بودمثل لحظه ای شگفت درسکوت.

 

+ خانم بوک ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
    پيامها ()