دومرغ ماهیخوار - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

دومرغ ماهیخوار

 

هم می زنم، هم می زنم، آرام آرام...
در فکری غوطه ورم که احتمال غرق شدن درآن بسیار است! پس کمی شعله گاز را کم می کنم و می گذارم به حال خودش، تا ریزریز بجوشد...
می روم توی بالکن تا به شمعدانی ها سری بزنم. در سایه ی آفتاب ملایم پاپیزی و خنکی مطبوع هوا چشمم به دو مرغ ماهیخوار میفتد! که باید این راه دراز را از کانال آب تا اینجا پرواز کرده باشند.بال های کشیده و سپیدو جثه ی بزرگ شان درآسمان بالای سرخانه مان کمی عجیب است بیشتر شبیه به رویاست!
بر می گردم تا به غذا سری بزنم. خلال های سیب زمینی آماده سرخ شدن هستند!
کلاغی درست در همین لحظه که آخرین کلمه را تایپ می کنم از بالای پنجره شیرجه  می زند روی تکه ای نان در حیاط خانه همسایه. صدای جوشکاری و چکش کاری! از ساختمانی درحال ساخت.صدای گنگ و خفه ی جارو برقی از دیوار خانه همسایه ... و قاطی تمام این ها صدای رسا و بلند پرنده ی کوچک جنگلی به گوشم می رسد.که بیشتر شبیه اعتراض به این همهه و شلوغی ست. ومن در خیالم این صدا تنها برای من می خواند!

بوی نارنگی پیچیده توی اتاق ...

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
    پيامها ()