ابر و ماه - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ابر و ماه

 

در سکوت سنگین اطرافم که حتی صدای پرنده های همیشگی هم درآن شنیده نمی شود راه می روم.
ابرها هر لحظه به من نزدیکتر می شوند.
«چه جمعه ی ساکتی! »آسمان خاکستری ست و نسیم خنکی ریشه های شالم را درهوا تکان می دهد.
به آسمان بالای سرم نگاه می کنم ماه از پشت ابرها بیرون می زند.در ساعت هفت و چهل دقیقه ی صبح،
در روشنای روز، هنوز خیال رفتن ندارد! راه می روم با من می آید...
روی یکی از نیمکت های پارک می نشینم. ماه از لابه لای شاخه های انبوه درختان پیداست.
درست مثل لحظه ای می ماند که به دنبال لحظه ای دیگر می آید. 
و بعد آرام آرام پشت ابرها پنهان می شود.

و من حس می کنم میان انبوه درختان گم و ناپیدا می شوم درجمعه ای که همه خواب اند!

 

 بعد نوشت: موشی جان! من متاسفانه نمی دانم چرا نمی توانم لینک پیامهای وبلاگت را باز کنم؟!

 بعدنوشت بعدی:برای توست زهرا جان که خیلی دلم می خواهد دوباره برگردی و بنویسی.

 

+ خانم بوک ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
    پيامها ()