غروب های نارنجی - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

غروب های نارنجی

 

امروز، ازتمام ثانیه های عمرم می گذرم!
و ازبلندترین جای ممکن بالا می روم مقابلم عصری پر شکوه قرار داردکه نمی شناسمش! آسمان را در غروب نارنجی،این همه پهناور ندیده بودم.

دیروز، وقتی از خانه خارج شدم بدون شک چیزی را فراموش کردم وقتی درخیابان یاد تو افتادم اشک توی چشمهام،راهم را مسدود کرد.

و آن روز، خیلی خیلی قبل تر از همه ی امروزها و دیروزها دربعدازظهری گرم و کسل من هنوز در راه رسیدن به باغ گیلاس بودم و تو کنار درباغ با صورت و دست های تمشکی ایستاده بودی آن روز روی تنه ی درخت قدیمی چیزی نوشتیم و زیر اسم هرکداممان تاریخ امروز را زدیم!

 ومن نمی دانم چرا باغ و آن یادگار کنده شده روی صنوبر را گم کردم!

 

+ خانم بوک ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()