از تنهایی چه می خواهی! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

از تنهایی چه می خواهی!

 

خیلی آهسته با خودم گفتم: نمی دانم صدای در را شنیدم یا نه؟!

و بعد بلافاصله بلند شدم وبه طرف سالن رفتم در خانه بسته بودهمه رفته بودندو بازتنها بودم.
من از این تنهایی چه می خواهم که این همه به دنبالش هستم!
خیلی وقت پیش، آنوقت ها که تنهایی یک آسودگی امن وبی نظیر برایم داشت یک فرصت ناب بودکه می شد درآن دور و دورتر شدو دوباره برگشت بی آنکه کسی متوجه نبود تو بشود می شد فرسنگ ها راه رفت و نگاه کردبی آنکه ذره ای خسته باشی.
اماحالا انگارهمه به یکباره ربوده شده و من خالی خالیم، بی تو بی خودم!

نمی دانم این چه خاصیتی ست که آدم را سرگردان خودش می کندو بعد رهایش می کند.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
    پيامها ()