همین حالا - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

همین حالا

 

همین حالا توی ذهنم ردیف کلماتی پی درپی به صف ایستاده اند که هیچ ربطی به هم ندارندو
مدام توی فکرم جا عوض می کنند!
یک لحظه گل های سرخ انار درآن خانه ی متروکه،
یک لحظه دیوار ِقرص و محکم حصار تو " بزرگ مرد کوچک"
یک لحظه بعدتر،کارهایی که باید انجام بدهم و هی به تعویق می اندازم شان
و بعدِ بعدتَرش همان فکرهای پراکنده ی موذی که گفته بودم چسبنده اند!

اما "خودم" هیچ کجای این فکرها نیستم ونه مابین آن کلمات پی در پی ...
هیچ کجای این فکرها "خودم" نیستم!
گاهی چنان ناپیدا وگمم که نمی دانم کجا هستم،
کاش می دانستم.

پ.ن: اما حالم خوب است آن هم با سماجت، مثل وقت هایی که آدم چیزی را به روی خودش نمی آورد!

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()