دور از شهر - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

دور از شهر


وقتی بر می خوری به یادداشتی جامانده از روزی که احساسش راهنوز از یاد نبرده ای،
انگار آرزویی ست که همین نزدیکی ها گم شده.
 
بیست و ششم شهریور ماهِ ...
سال اش مهم نیست می تواند همین لحظه هم باشد.
صدای ویلنسل در اتاق پیچیده کامیونی تنوره کشان عبور می کند،
فاصله ای می افتد میان من و خودم.
زنگی آزار دهنده توی فضا قاطی می شود با صدای موسیقی
من بی چاره بی سلاح!

خانم بوک می گفت،توی ذهنش نقشه ای طراحی می شود! نقشه ی مکانی دور از شهر؛
خانه ای اجاره ای شاید در انتهای جاده ای کوهستانی، زمینی وگوسفندانی و چند مرغ و خروس،
زمینی شخم زده و آماده ی بذر پاشی ...

ممکن ها چطور ناممکن می شودخانم بوک؟
لبخندی می زند و با دست دور ابرهای سپید دایره ای می کشد.
و من به آسمان نگاه می کنم و بوی هوا در تمامی این بعدازظهر خنک در اتاق رو به شمال خانه مان به حقیقت نزدیک می شود!

 

+ خانم بوک ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيامها ()