جیرجیرک ها - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

جیرجیرک ها

 

هوا که گرم می شود جیرجیرک های درختی هی دست وپاهای نازک شان را تکان می دهند و آنوقت است که من یادتمام ظهرهای تابستانِ خانه ی مادر بزرگ می افتم وقتی که از لابه لای شاخ و برگ درخت های چندین ساله ی باغ همسایه، نیسم ملایمی به دست و پاهایم می خورد عروسک پوشالی ام را که مادر بزرگ درست کرده بود و خِر خِر صدا می داد! بغل می زدم و از پله ها می دویدم بالا تا توی بالکن به خیال خودم جیرجیرک درختی را که برایم گفته بود با پاهایش ساز می زند پیدا کنم. اما نه آنوقت و نه در هیچ تابستانی او راندیدم.
 الان که سرم را به دیوار تکیه زدم و چشمهام را بسته ام از همین پشت، از دو کوچه آنطرف تر که انبوه چنارهای خوشبخت آنجا صف بسته اند و من از اینجا می بینم شان که در باد تکان می خورند،در هوای گرم این روزها بار دیگر صدایش را می شنوم.

پ.ن: اردیبهشت را اما حواسم هست چیزی نمانده که برود ولی چه کنم که شادی ها ته کشیده و بیشتر گیجی و گنگی به جایش مانده!
 اما خانم بوک قوی تر از این حرف هاست خودش که این را می گفت.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()