برخورد نزدیک از نوع سوم! "دو " - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

برخورد نزدیک از نوع سوم! "دو "



مابین فکرهای چسبنده ی موذی!

روزهایی که حواسم خیلی پخش وپَلاست تو را از حافظه ی کوتاه مدت ام بیرون می اندازم!
و گاهی مابین فکر هایی که تلمبار می شوندتوی ذهنم هر روز بیش از بیش، ناگهان تلنگری حواسم را پرت
می کند.
مثل همین صبح جمعه ای که صدای پرنده ی جنگلی درآن مدام می خواند. باید روزی راهش را گم کرده باشدکه حالا روی درخت های شهری ماندگار شده است. و باید بی اغراق بگویم بوی مست کننده ای دارد هوای خنک صبحگاهی،که درآن گنجشکِ جسوری پشت پنجره ی ما جیک جیک کنان نشسته است.
 
دلم می خواهد آنهایی را که مهم است فراموش کنم و چیزهای پیش پا افتاده و بی اهمیت برایم مهم باشد. رنجشی نباشد رنج آور نباشد روزها و شب های بی حاصلی که درآن"بزرگ مرد کوچک"مدام توی سرم می چرخد و هر بار محکم می خورد به دیواره ی سفت ومحکمی از ذهنم که بخش ناچاری و استیصال فکر آدمی باید باشد!
این وسط من مانده ام که چه باید کرد وقتی نمی شود زورکی هم لبخند زد، وقتی توت فرنگی های توی گلدان حسابی بزرگ شده اند و فقط منتظرند تا بلکه آفتاب فردای روزی که باران تندی بارید بتابد و آسمان آبی باشد با تکه ابری کوچک وسفید. و ما از دیدن سرخی ِبراق توت فرنگی ها دلمان بلرزد برای لحظه ای از این همه بکری و زیبایی.

گاهی که تعادل افکارم با دل نگرانی ها بر هم می خورد می افتم سمتِ درهم و پیچیده ای که انگارفقط به درد دیدن کابوس های شبانه می خورد نه به درد گلدان های توی تراس نه به درد مهربانی های تو نه به درد این هوا ... 
کلا" به درد هیچکدام!  هیچی.

  

+ خانم بوک ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()