نه مثل هر روز - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

نه مثل هر روز

 

مثل امروز،که خانم بوک زنبق ها را توی گلدان می گذاشت.

از پشت پنجره صدای یاکریم می آمد! کمی دورتر گنجشک های بازیگوش،
خیابان پشتی را گذاشته بودند روی سرشان!
انگار یک نفر پای درخت توت برایشان خورده های نان ریخته بود.

باد سردی در جریان هوای امروز است! 
به صورتم که می خورد از در بیرون می رود. سردم می شود.
کاپشن ورزشی را از توی کمد بر می دارم ومی پوشم. و باز به صدای بم و گرفته ی یا کریم گوش می دهم. یک حس قدیمی و نه چندان دور را در من زنده می کند.

خانم بوک روزهایش که آفتابی می شود تهِ تهِ دلش انگار نگران چیزیست.
از همین جا می بینم که زیر درخت توت ایستاده،اما حواسش جای دیگریست!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيامها ()