من و ساعتها - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

من و ساعتها

 

ساعت نه ُسیُ پنج دقیقه ی صبح ِجمعه است.

هوا خنکی مطبوعی دارد. به حدی که سردت می شود. پنجره ی اتاقم کمی باز است. ساختمان ها در سکوت غرق شده اند. و من انگار خوشحالم از این فرو رفتن و غرق شدن!
سرو صدای پرنده ها کاری به کار این سکوت ِ ساکن ِخیابان ما ندارد!

همه چیز روی یک روال نرم وآرام جلو می رود. اما گاهی لابه لای عقربه های ساعت گیر می کنم!
در باز می شود آ با خوشحالی می گوید: «کتاب شمس منتشر شد "لب خوانی های قزل آلای من "
فردا می روم کتابفروشی کتاب را سفارش میدهم تابرایم بیاورند »
و باز هم درباره ی چیز دیگری حرف می زند. من دارم با لبخند نگاهش می کنم.

ساعت دهُ پنجاه دقیقه ی صبح است.

صدای تلویزیون از توی هال به گوش می رسد بلند می شوم و در را کامل می بندم.
بر می گردم کنار پنجره از روی درخت های تازه جوانه زده ی آن دورها هنوز هم صدای پرنده ها می آید.
اما انگار نباید به ساعت ها دلخوش بود.مثل برق وباد می گذرندو همه چیز حرکت هر روزه ی خودش را شروع می کند.

استارت اولین ماشین...
یعنی بیرون آمدن از ابهام و سکوتِ صبح جمعه ای، آفتابی و سرد.

 

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()