بمانی - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بمانی

 

وفتی داشتم قدم می زدم چیزی انگار حواسم را پرت کرد کمی دورتر از جایی که هستم.

جایی که هرگز نبوده ام پیش کسانی که نمی شناختم شان ولی بی اندازه مهربان بودند. ماه منیر هم آنجا بود. هر چه سعی می کردم صدایش کنم بی فایده بود. انگار فاصله ی میان مان را پرده ای شفاف کشیده بودند.

خانم بوک می گفت دلش می خواهد حالا که بهارشده یادی کند از آنچه بوده یا آنچه می خواسته بشود و نشده است! به درون لحظاتی برود که در قلبش ناتمام مانده.

 

+ خانم بوک ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
    پيامها ()