خبر خاصی نیست - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

خبر خاصی نیست

 

ساعت پنج و پانزده دقیقه عصر دوشنبه است.

باید بلند بشوم و بروم چراغ را روشن کنم. اما نه همین طور خوبست گاهی تصمیم گیری چقدر سخت است اینقدر خسته ام که حوصله اش را ندارم ترجیح می دهم در این اتاق نیمه تاریک بمانم و انگشتانم روی دگمه های کیبورد سرگردان بچرخندو کلماتی راتایپ کنندکه خودم هم به آنها شک دارم! یعنی مطمئن نیستم آیا ماندی اند، یا نه باید آنها را پاک کنم.
و به این هم فکر می کنم که ایکاش یکی پیدا شود و این چراغ را روشن کند!
گوش تیز می کنم. صدای پا می آید: <پسرم میشه اون چراغ رو روشن کنی>
و به سرعت از پله ها بالا می رود.
حالا اتاق روشن است.

چقدر دلم یک چای خوش رنگ ِ تازه دم می خواهد.
چراغ آبی چای ساز روشن می شود.

گاهی اینطوری شروع می شود چیزی در درونم که تنها خودم می دانم و بقیه از آن بی خبرند. 

 

 

+ خانم بوک ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
    پيامها ()