چهارشنبه - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

چهارشنبه

 

آخرین روز دی ماه ساعت به وقت غروبِ یک روز پر کار است.
روزی که شاید هم فرقی با روزهای دیگر نداشت. فقط من موقع برگشت یک دسته گل همیشه بهار نارنجی خریدم.

من و تو و آ درخانه هستیم و او، که با ما حرف نمی زند!

این روزها کم حرف شدی شاید ...
نه اینکه حرفی نباشد بر عکس خیلی هم حرف دارم که برایت بگویم اما با احتیاط که راه می روم
نگاه می کنم پشت پنجره می بینم که زمستانِ بی برف هم داردبه چه سرعتی می گذرد!
و آنوقت خیلی بی ربط هوس می کنم بروم برای خودم یک لیوان چای بریزم! و برگردم و دوباره همین جا بنشینم وزل بزنم به صفحه ی مانیتور همین جوری و به انگشتام نگاه نکنم و با سرعت حرفهایم را بگویم هرچه که هست.

اما روزهایی هم هست که نمی شود مثل همین امروز که با خودم مدام تکرار می کنم وبعد دوباره پشیمان می شوم!

 

پ.ن: نه، دلم نمیخواد این خونه ی وانیلی رو کنار بگذارم! حالا هر چقدر هم ساکت باشه.

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()