مثل برق و باد! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

مثل برق و باد!

 


کلید را توی در چرخاند.درکه باز شدآفتاب وسط سالن کنار مبل ها پهن شده بود! کمی مکث کرد،
همین طورکه به خیرگی آفتاب نگاه می کرد دستش را رها کرد روی جا کفشی «جیرینگی صدا داد! »

کمی توی خانه بی صدا چرخید یک حس عمیق درونی مثل آرامشی که انتظارش را نداری که یک دفعه انگارجذبش می شوی و حتی دلیل اش را هم نمی دانی تو را درآغوش می گیرد!
دود سیگار از درز باریک پنجره بیرون می رفت و در هوای خاکستری شهر محو می شد.

دلم تنگ شده برای تمام حس های خوب و آسوده ای که روزی نه برحسب اتفاق بلکه مثل خودِ زندگی مثل هوا درجریان بود و می شدحتی با دوربین همین گوشی هم آن ها را ثبت کرد!

وقت هایی هست که سخت دلتنگ می شوی و هیچ فکری هم برای این دلتنگی نمی توانی بکنی یعنی حتی حوصله نداری حوصله اینکه بلند شوی بروی قدمی بزنی. همین طور که خیره می مانی، نه حتی خیره هم نه! چشم می بندی تا سکوت بشود همه جا تا شاید چیزی حل بشود توی ذهنت.
اما می بینی نه نمی شود خوبتر که نه بدتر هم می شود.
بلند می شوی می روی پی کارهای روزانه ات تا فکری هم برای ناهاربکنی، می بینی دیروز که قرار بوده برنج بخری فراموش کرده ای و الان حتی نصف استکان برنج هم در خانه نداری.توی فریزرگوشت چرخ کرده هم نداری که لااقل کتلت درست کنی. آنوقت است که ناچارمی شوی بروی با یک وقت محدود خرید کنی، یابرای ناهار همه نیمرو بخورید. که می بینی توی یخچال حتی تخم مرغ هم نداری! 

 پ.ن: خانم بوک گفت، « اومده بودم حالت رو بپرسم! اومده بودم بگم چقدر دلخوش بودن این روزها کار سختیه چقدر نوشته های خط خورده چقدرحرف های نگفته زیاد شده »

 

+ خانم بوک ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()