یلدا - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

یلدا

 

ساعت هشت و سی و نه دقیقه صبح‌ِ ِ اولین روز زمستان است.

روی تخت نشسته ام و کمی از پنجره باز است صدای دور چند کلاغ می آیدو آواز بلندپرنده ای
که درقفس همسایه می خواند! باد تکه ای از موهایم را تکان می دهد سردم می شود.
آفتاب توی کوچه راه ِسایه ی بلند تیرهای برق را بسته است!

در بلند ترین شب سال برف نبارید! یلدا امسال خیلی ساکت تر از سال های قبل بود،ماهم همین طور. 
مدتهاست که برف نباریده. یلدا تنها در طول شب بیدارماند! ودر خیالش،لحاف ابرها پاره پاره و خیابان ها سفید شده بودند.
خانه ی مادر بزرگ هرچند زمستان هایش را به خوبیِ ِخاطرات تابستانی به خاطر ندارم اما می دانم که پربرف بود و سر زنده. ازمیان پشت دری هاسفید پنجره های بخار گرفته پیداست همه جمع اند. کرسی خانه مادر بزرگ حتما لحافی مخملی داشته و روی آن سینی بزرگی بوده پر از انار و هندوانه و آجیل...
صدای حرف زدن می آیدو خنده های بلند مهمان هایی که دور کرسی نشسته اند و در کاسه های آبی انار می خورند.کودکی من آنجا خودش را چسبانده کنار دست مادر نزدیک مادربزرگ که دارد 
در گوشم قصه ی ننه سرما را می گویدو موهای بافته ام را نوازش می کند.

همه مثل یک رویاست مثل یک خواب طولانی در بلندترین شب سال.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
    پيامها ()