وقت هایی که کشتم! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

وقت هایی که کشتم!

 


گاهی که به مرگ فکر می کنم دلم تنگ می شود برای زندگی. و به یاد لحظه ها و ساعت هایی می افتم که آنها را به دست خودم کشتم! و افسوس می خورم.

"این کلمات نیستند که بیان احساسات ما می شوند بلکه خود احساس است که شرح دلتنگی ها می شود."
این جمله را خیلی وقت پیش در یکی از کتابهای کریستین بوبن خواندم.
دلم می خواست واقعا جایی بود و آدم می توانست دلتنگی هایش را آنجا بتکاند!

می گفت «روزهای زیادی خودمان را گول زدیم! خندیدیم،با هم بیرون رفتیم، شام خوردیم،مسافرت رفتیم و
باز خندیدیم.عکس های یادگاری گرفتیم،به هم هدیه دادیم. می گفت جمع خانوادگی ما هیچ وقت
واقعا با هم مهربان نبودندهیچ وقت همدل و یکصدا نشدند.»

 

پ.ن: روزهای پاییزی هم داردکم کم تمام می شود.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()