صبح فردا - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

صبح فردا

 

مدت ها بود انگارآفتاب از پشت پرده های توری روی گلهای قالی نتابیده بود.

حدس می زنم ذره ذره آرامش می خواهد به خانه ی ما برگردد! حرف عجیبی ست اما خیالش که خوبست.
می گویم« مدت هاست خیلی چیزها را از یادبرده ام که اگر این اتفاق نمی افتاد شاید بهتر می بود
تا من این همه خودم را نبازم برابر زندگی وقتی روزها و شب هایش سراسیمه از پنجره مثل باد می گریزند! و ما اینطور معطل مانده ایم و زندگی به راه خودش می رود.

با لبخندمهربانی در آینه به من نگاه می کند درست پشت سرش ایستاده ام نیمی از صورتم پیداست که چقدر خسته است.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
    پيامها ()