خیلی دور،خیلی نزدیک - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

خیلی دور،خیلی نزدیک

 

 

شاید این قدرها هم سخت نباشد اگر بخواهی بیای و بنشینی اینجا که آفتابش همین طور کج تابیده توی صورتم.گرمای ملایمی داردیک لحظه چشم می بندی انگارهمه جا روشن است و پر نور، حس می کنی
توی ذهنت خلوت شده و امن!
دلت می خواهد انگشتانت روی این دگمه ها هی بچرخدو بچرخد بی دغدغه، حرف دلت را بگویی و بعد حرفت را با جمله ای تمام کنی که همه ی منظورت را گفته باشی شاید آن هم با زبان بی زبانی.
اما هرچه سعی می کنی نمی شود ذهنت آفتابی نمی شود! سخت است می دانی بعضی چیز ها را شاید نباید گفت هیچ وقت. یا شایدمن اینطور هستم دهانم که باز می شود یادم می روداز کجا باید می گفتم که نگفتم.
وقتی شامل مرور زمان می شوند ناگفته هامانند کوهی محکم و استوار تو را هر بارکوچک و کوچکتر نشان می دهد.

 

پ.ن: ماه منیر، من تو را کجا جا گذاشتم!

 

+ خانم بوک ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
    پيامها ()