ما در یک لحظه - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

ما در یک لحظه

 

امروز ساعت خواب است.

روی تخت نشسته ام. از پنجره ی باز اتاق باد توی پرده های توری چنگ می اندازد می برد بالا و بالا
در فاصله ای کوتاه آسمان ِ آبی با تکه ابر کوچکی پیدا می شود.
کلاغی قارقار کنان پر می کشد. صدای به هم خوردن بالهایش را می شنوم!
چشم می بندم، انگار صداها تفکیک شده به گوشم می رسند.صدای سوت مانندپرنده جنگلی بعدفقط
دو گنجشک همین نزدیکی ها! و دیگر هیچ.

توی بی زمانی شناورم!
این غوطه ور شدن چه طور عجیبی ست یک سکون کشدار. اما این را هم می دانی که خیلی کوتاه مدت است کافیست یکی از اهالی خانه در را باز کند. یا کسی توی خانه بزند زیر آواز! دیگر تمام است. مثل ناگهان از خواب پریدن می شود.

 آن روز ما در یک لحظه...

دستت را به حالت پرتاب می گیری،کمی به طرف چپ خم می شوی، نگاهت را دقیق تنظیم می کنی.
به قول خودت قیافه ات شده عین حرفه ای ها! شرط بسته ایم ...
سنگ ریزه روی سطح صاف آب کشیده می شودیکی یکی دایره های نازکی روی آب برکه باز می شود،
که به طرز شگفت آوری زیرنورخورشیدبرق می زنند! هنوزبا همان ژست پرتاب درجا مانده ای!

انعکاس آفتاب افتاده توی چشمهام دستم را جوری سایبان می کنم تا بهتر ببینمت.
سایه ی بوته ها و درختها روی آب موج بر می دارند و انگار می شکنند.

بر می گردی به هم نگاه می کنیم و می خندیم.

 

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
    پيامها ()