خاکستری - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

خاکستری

 

من اسمش را گذاشته بودم "خاکستری" پرنده ی کوچک شجاعی که صبح های زود درمحوطه ی خانه قدیمی مان می دیدم اش. همیشه روی زمین دنبال دانه ای،چیزی می گشت.جثه ای کمی بزرگتر از گنجشک داشت با بالهای خاکستری و پاهایی لاغر و بلند.
وقتی روی زمین می نشست انگارکه بخواهد تعادلش را حفظ کندکمی تلوتلو می خورد وحالتی مثل الاکلنگ پیدا می کرد!بعد می ایستاد و از کسی هم نمی ترسید.
وفتی حس می کرد کسی نزدیک می شود به جای آنکه پرواز کندبا آن پاهای نازک شروع می کرد به دویدن! 
بعد از اینکه به خانه تازه آمدیم دیگر خاکستری را ندیدم. تا همین امروز، که داشتم پیاده روی می کردم دیدم توی آن خلوتِ صبحی با فاصله ای جلوتر از من توی پیاده رو داردبه حالت زیگزاک می رود! 
قدم هام را تندتر کردم هرچه نزدیک تر می شدم او قدم های ریزش را تندتر می کرد.

خلاصه کلی از دیدارش شاد شدم.


 پ.ن: برم به گلدونای های توی تراس آب بدم. امروز چه باد گرمی بود!
بعدِ پ.ن: اینکه " بعضی روزها"خب بعضی روزها هستن، همه روزا که نیستن.

 

+ خانم بوک ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
    پيامها ()