در ذهن - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

در ذهن

 

وقت هایی هست که حس می کنی به چیزی فکر نمی کنی به هیچ چیز!

اما در عین حال توی ذهنت با خودت به شدت درگیری و مثل همیشه توی سرت ُپر است از فکرهای
پراکنده. چطور این اتفاق می افتد! این بی وزنی در افکار،این سبک بودن ِ در عین به عمق رسیدن.
از خودت می پرسی، اما هیچ جوابی نه از من می شنوی و نه از خودت!

 

پ.ن: چقدر امروز دلم می خواست های های گریه کنم.
چقدر دلم برای بزرگ مرد ِکوچکم سوخت!

 

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()