پنج شنبه صبح - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پنج شنبه صبح

 

ساعت هشت و شانزده دقیقه صبح ِپنج شنبه ای بارانی ست.

من اینجا هستم! خانم بوک کمی دورتر از من کنار پنجره دستهایش را دور شانه هایش زده و جایی آن دورها را پیدا می کند. طبق معمول هر صبح، پنجره باز است و هوای سرد توی اتاق می چرخد.
من سردم می شود اما هیچ اقدامی هم برای گرم شدنم نمی کنم!
این جوری را بیشتر دوست دارم اینکه هوای پاییز ِ بارانی را خوب حس کنم. دلم تنگ بشود برای خودم،
یاد تو بیافتم ماه منیر.

صدای خروسی که هر روز روی چمن های پارک روبرو گردش کنان قوقولی قوقو می کرد! امروز، از پشت صدای باران از توی قفس اش،خیلی دور و به زحمت شنیده می شود.
 
انگشتهام روی کلید های کیبورد بالاو پایین می شنوند. می خواهندمنظور مرا بفهمند؛ چرا اینجا هستم! چکار می خواهم بکنم، چه می گویم، چه چیز هایی را فراموش کردم تا به یادم بیاورند.
انگشتهای کنجکاو من دنبال حروفی می گردند تا منظورم را از زندگی بگویند!


الان چه می چسبد یک لیوان چای داغ .
خانم بوک می رود برای من و خودش چای بریزد.
بیاورد اینجا کنار پنجره با هم بخوریم. شاید دوباره برگشتم و دوباره نوشتم...

 

 

+ خانم بوک ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()