جمعه عصر - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

جمعه عصر

 

ساعت پنج و پانزده دقیقه است. خانه بوی مقوا می دهد!

تقریبا نصف بیشتر وسایل توی کارتن ها بسته بندی شده اند و تلمبار شده گوشه ای از سالن را اشغال کرده اند. این بی نظمی ِآشفته را دوست ندارم. این تغییرمکان و جابجایی کمی نگرانم می کند. انگار که قرار است چیزی را جا بگذارم!

« شب قبل بیدار شدی ببینی تا صبح چه باران تندی بارید؟»
 «یه لیوان چای می خوری خانم بوک!؟ »

گاهی گریزمی زنم از راه باریکه ای حواسم را طوری پرت می کنم که خودم هم متوجه نشوم!
به چیزهای دیگری نگاه می کنم فکرم را می برم آن دورها " البته گاهی می کشانمش! "
تا با من بیاید پای سایه ای،جای امنی،خلوتی، چشم اندازی ...
اما باز نمی شود باز بر می گردم همین جا که هستم!
قاطی بوی کارتن و اسباب اثاثیه و کشمکش های درونی و بیرونی خانه!
باز فکرم پراکنده و باز من هزار پاره می شوم.

  "بروم، بروم چراغ را روشن کنم."

 

+ خانم بوک ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()