راز - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

راز



هیس،
باید ساکت بود.
همین که اینجا هستی کافیه!
همین که درباغ اسرار نشستی و داری با سایه ی خودت توی یکی از آن فنجان های آبی خالدار  ِسفید چای می خوری راضی هستی!

و با خودت میگی:« درسته، یک وقت هایی هست که آدم حاضر نیست بودن کنار لحظه ای را
با هیچ چیز بزرگی در دنیا عوض کند. »
و باز هم از این نویدی که به خودت می دهی راضی هستی!

ولی بعد، به سادگی اتفاق میفتد.
 وقتی خانم بوک به پشتی صندلی تکیه داد، نگاهش را که برگرداند؛
یک دفعه از پله های واقعیت پرت شد پایین!

 

پ.ن١: ابتدای این یادداشت فقط توصیف یک عکس بود.
پ.ن٢:  این همان تصور باغ گمشده تو بود!

 

+ خانم بوک ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()