عصر ِ بارانی - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

عصر ِ بارانی

 

امروز یک روز به تمام معنا پاییزی بود!

باد بود باران بود آفتاب شد! و دوباره باران بارید تا این لحظه که من یک ساعتی می شود از خواب بیدار شدم و پتو را محکم دور خودم پیچیدم! خوابیدن توی این هوای سرد حسابی می چسبد به شرطی که تختخواب کنار پنجره ی کاملا باز و سرتاسری بالکن باشدو باد پرده ها راتوی هوا تکان بدهد. آنوقت دلت بخواهد پتو را تا نزدیک صورتت بالا بکشی و کم کم خوابت ببرد...
همین حالا که ساعت می رود دقیقه هایش به تو بگویند چیزی به شش غروب نمانده باز باران می بارد.

 

 

+ خانم بوک ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
    پيامها ()