نفس ِعمیق - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

نفس ِعمیق



عقربه های ساعت دور ِچه وقت محدودی می چرخند.


خانم بوک می گفت: «گاهی دلش می خواهد حرفهایش فقط عنوان چیزی باشد.»

توی مه زیاد یک دفعه می بینی زیر درختی ایستادی که به شاخه هایش دخیل بسته اند.
درست مثل همان صحنه از فیلم کنعان!

گاهی عجیب می شوی خانم بوک! دلت نمی خواهد ادامه حرفهایت را بگویی. دلت نمی خواهد درباره چیزی که توی ذهنت در عمق زیاد غرق شده حرفی بزنی.

مثل صحنه ی غرق شدن دختر ژاکت قرمز، در فیلم نفس عمیق!

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()