نوستالژی - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

نوستالژی


می روم تا تخت و اتاقت را مرتب کنم و لباس های نشسته را از دور وبر جمع کنم ببرم بریزم داخل
ماشین لباسشویی.

خودم را درآینه پیدا می کنم! انگار خسته ام ...
چاردیواری،دورم خط پُر رنگی کشیده و من در این دایره ی بسته نفس کم می آورم.

غبار ِنازک آینه را با دست پاک می کنم. باد پرده را کنار می زند. کلاغی روی آنتن روبرویی قار می کشد. این صدا من را با خودش می بَرد.
همان جا کنار تخت می نشینم سرم را به دیوار تکیه می دهم و به ابرهای کبود توی آسمان نگاه می کنم: « یعنی میخوادبارون بباره»
تلفن زنگ می خورد...
خیره می شوم به جوانی ات روی صفحه ی مانیتور گوشی!
تلفن زنگ می خورد ...
مثل برق بر می گردم! به سال های عاشقانه ای که ما را سرازیر می کرد در پیاده روهای پاییزی و پربرگ آنوقت های دانشجویی.
هیچ جای خالی نیست. لبالب از عشق، خستگی ناپذیر ...
سعی می کنم به وضوح آن لحظه ها را حس کنم. اما زمان از دست رفته است.

 

 

 

+ خانم بوک ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()