آقای نویسنده - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

آقای نویسنده

 

گاهی که بر می خوری به حرف هایی و حس می کنی می فهمی شان، حتما اول کاری که می کنی لبخند می زنی. بعد نفس بلندی می کشی شبیه ِآهی نه از روی حسرت، بلکه دوست داشتنی عمیق. مثل چیزی خیلی عزیز که یک دفعه پیدا می شود.احساس می کنی به تو نزدیک است آنقدر که حرف هایش حرف های تو می شود.فکر و رفتار و همه علایقت می شود. اصلا خود ِخودت می شود!

ای کاش هنوز زنده بود. و باز هم می نوشت. تو می خواندی و این همه خیال نمی کردی گم شدن
آرزو هایت تصادفی بوده!

 

 

+ خانم بوک ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()