یه چایی برات بریزم! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

یه چایی برات بریزم!

 

خانم بوک در ضمنی که کتلت ها را یکی یکی توی ماهیتابه می گذاشت سرش راطرف پنجره چرخاند چند لحظه همانطور ماند، انگارخیره شده باشد به دورترین نقطه ممکن ...

 «مثل جعبه ای سربسته شدم! از آن جعبه هایی که مدت ها توی انبارپشت کلی خرت و پرت گم
می شوند»

بعد دوباره کتلت ها را کمی جابجا کرد و همین طور که زیر شعله ی اجاق گاز را کم می کرد
گفت «یه چایی برات بریزم»

لبخند زدم. رفتم و نشستم پشت میز کنار پنجره ...

 

+ خانم بوک ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()