می نویسم - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

می نویسم

 

قرار ما این نبود که تو اینحا با خودت تعارف کنی!

قرار ما این نبود که حرفهایت راگم گُور کنی. قرار بود گوشه ی این خلوت دنج راحت باشی. کنار همین پنجره که تنها خودت می دانی می تواند هر وقت بخواهی مشرف باشدبه تمام درختان و رودخانه های جهان.
نه، قرار ما این نبود که تو برای پیدا کردن یک حرف اینهمه دور خودت بگردی!

خانم بوک، گاهی که مثل یک خیال نازک از کنار پنجره ی ما می گذرد. دلم می خواهد همه اینها را بگویم و خیلی چیز های دیگر که هیچ وقت حتی برای تو هم نگفته ام.

اما او همانطور که آرام روسریش درباد تکان می خورد. همانطور هم درباد دور می شود.

 

 

+ خانم بوک ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيامها ()