مجنون - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

مجنون

 

ساعت شش و سی دقیقه صبح ِ پنج شنبه ای ابری و بارانی است.
مجنون* توی گوشم می خواند! و من دلم می خواهد اینطور به زندگی نگاه کنم در لحظه ای که حیرت آور می شود این باران و این صبح و این موسیقی، انگار برای هم ساخته شده اند. گوش کن...

کسی به جز من بیدار نیست. نه ماشین و نه عابری عبور نمی کند.باران ِتند و ریزی می بارد باد سردی از پنجره  در سالن می گردد می رسد به من سردم می شود.می رود از کنار شمعدانی هامی گذرد. به سرعت در باران می چرخد و می رسد به پنجره ی تو!  
اشیا هنوز ساکت اند! نور بی رمق صبح از پشت پرده های توری باز تاب سکوتی شده در خانه که دیدنی ست! صندلی روی پایه مدورش آرام می چرخد.من ظاهرا به چیزی فکر می کنم! مثل آن مواقعی که توی ذهنت پراز فکر های جورواجور است اما نمی دانی به چه فکر می کنی. نور ملایم روی میزگردویی ناهارخوری فضای تاریک و روشنی رابوجود آورده. آرام نفس می کشم. عطر چای تمام فضای صامت سالن را پر کرده. هنوز همه خواب اند.گوشی گذاشته ام و موسیقی انگار همه ی صبحی بوده که دیگر رفته رفته رنگ می بازد. گوش می دهم و رد نور را دنبال می کنم که رفته رفته پهن می شود روی اشیا و سکوت را می شکند و تمام.

حالا این فکر چطور از میان آن همه فکر های پیچیده و گنگ این قدر واضح بیرون کشیده شد! نمی دانم اما دوستش دارم و با خودم می گویم:
کار مجنون بوده اون بود که من رو آورد تا اینجا درست وسط این فکر!  
آهی می کشم و بلند می شوم تا دیر نشده بروم یه کارهایم برسم و برای ناهار چیزی درست کنم.

  موسیقی* مجنون  احمد پژمان


+ خانم بوک ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()